کجا دانند حال ما...
اسم هانا را از چند سال پیش دوست داشتم! اولش میخواستم یک کافه داشته باشم به اسم هانا. بعد تر دیدم دور از دسترس است. گفتم اگر یک روز یک اتلیه هنری داشتم اسمش را میگذارم هانا. هربار اسم هانا را روی جایی که دلم میخواست اداره اش کنم گذاشتم. حالا هانا شد قسمت این خانه مجازی. من از ایده آلم انقدر دورم که دیگر به هبچ کدام از هانا های توی رویایم فکر هم نمیکنم.
امروز چهارمین روز است که تنهایی را انتخاب کرده ام! یعنی از شب تاسوعا!البته خوب میدانم فرق زیادیست بین کسی که میخواهد تنها باشد با کسی که مجبور است! اینجا را بعد از 12-13 سال وبلاگ ننوشتن، ساختم تا جای دنجی داشته باشم برای حرف زدن. که مجبور نباشم قول و قرارم با خودم را بشکنم! هیچ پیش بینی ای برای وبلاگم ندارم. اینکه چه کسی قرار است آدرسش را داشته باشد؟! چند نفر ممکن است در روز بیایند اینجا! اصلا خودم چند روز یکبار سر بزنم! فقط خوشحالم که جایی هست که برای من است. دنج است. هانا ست!
این عکس را حدود دو ماه پیش گرفتم. یک شب که مدام توی ذهنم این بیت حافط میچرخید که: " شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل... کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها؟!" آن شب انگار دلم میخواست باور کنم قایقم هر قدر هم که کاغذی باشد، خراب باشد، کهنه باشد باز هم دستی هست که همه چیز را کنترل میکند. که نجاتمان میدهد. دلم میخواست باور کنم حالم خوب است. و کجا دانند حال ما...
الان هم شرایطم همین است. دلم میخواهد باور کنم. ولی توانش را ندارم!!
- ۹۴/۰۸/۰۴
نثر بهتر آدم را خالی میکند تا نظم...
بعد، یک دوستِ مجازی میشناسم که اسم واقعیش هانا ـست.